

صدای بالبال زدن پرندهای سفیدرنگ بود که از دریچهی کوچک آشپزخانه آمده بود تو و حالا راه بازگشت را نمییافت. تقریباً از حال رفته بود، آنقدر که خودش را کوبیده بود به شیشه و کوبیده به در و به دیوار و هر چه. آنجا وسط آشپزخانه روی سرامیکهای نیلوفریرنگ افتاده بود مثل قایق بادبانیِ طوفانزدهای در میان اقیانوس. روی زانو نشستم و با احتیاط گرفتماش در میان دستهام. بدن کوچک و ظریفاش شبیه یک قلب میزد. وقتی خوب بررسی کردم متوجه شدم زخمی نشده، فقط نوار پارچهای دور پاش پیچیده شده بود، بازش که کردم این روش نوشته شده بود: «من اینجا هستم!»
بارها نوشته را خواندم. هزار جور آنرا خواندم و هزار جور تحلیل و تفسیر کردم و به نتایج جورواجور رسیدم. ولی آخرسر یکی از بقیه معقولتر بهنظرم رسید؛ همان اولی. براساس این نظریه شخصی در جایی پرتافتاده مثل یک جزیره گرفتار شده بود و داشت به این روش درخواست کمک میکرد. اما کماکان بخشهای مهمی از قضیه مبهم باقی میماند. مبهم که نه، راز نامکشوف بود.
چند روز بیشتر نبود که از سفر پیشین رسیده بودم و حالا باید خودم را برای یکی دیگر آماده میکردم. سفری شاید طولانی، شاید بیبازگشت. اوایل که سفرکردن را شروع کرده بودم فکر میکردم بهزودی تبدیل به یک دریانورد ماهر و ورزیده خواهم شد، طوریکه دریانوردی برام مثل راه رفتن روی زمین سفت خواهد بود، ولی حالا میدیدم که باز وقتی قرار است سفر تازهای را شروع کنم همان احساسی را دارم که بار اول داشتم؛ میترسم. درستاش این بود که ماهیگیری شده بود بهانهای برای غلبه بر این ترس. ولی یک عامل ناشناخته هم همواره وجود دارد که شوق و کنجکاویِ وصفناپذیری در آدمی بوجود میآورد برای شروع و برای ادامه و اگر بخت یار باشد پایان دادن به آن. هر تلاشی برای توصیف و روشن کردن این میلِ مرموز ناکام خواهد ماند. چیزیست که از دورترین بخشهای سرزمین وجودت میآید و مانند پرتویی غیرمنتظره در تاریکی میتابد، و چیزیکه بر جا میماند خاطرهایست که بر وجودت حک شده؛ مثل نوشتهای بر برگی از یک دفترچه با جلد آبی. همیشه حال توبهکردهای را دارم در آستانهی گناهی دیگر.
با اینکه در سفرهام با گونههای متفاوتی از پرندهها برخورد کرده بودم، ولی باید بگویم این یکی شبیه هیچ کدامشان نبود. او را بردم گذاشتم وسط بسترم و ساعتها بهش خیره شدم، به این امید که رازی برام فاش شود، ولی برعکس، او در نظرم تبدیل شد به موجودی مرموز، آمده از میان دیار افسانهها. حالاش کمکم جا آمد و در مقابل چشمهام انگار دوباره متولد شد. روی پاهاش ایستاد و بالهاش را چندبار تکان داد و سپس پرید آمد روی شانهام نشست و کنار گوشام آوازی را به زبانی فراموششده بهنرمی سرداد. در آن لحظه احساس کردم بین ما پیوندی دیرینه وجود داشته است.
تمام آنروز به تعمیر بادبان گذشت. بعضی مواقع چنان غرق تماشای پرنده که در مقابلام اینطرف و آنطرف میپرید میشدم و چنان مسحور صداش، که چندبار با سوزن دستام را سوراخ کردم. قطرهی خون روی سفیدی بادبان میافتاد و در تار و پود پارچه پخش میشد. وقتی انگشتام را به دهان میبردم میدیدم دهانام معلوم نیست از کِی نیمهباز مانده بود که خشکِخشک است. شب که شد رفتم بالای پشتبام و وضعیت آبوهوا را برای سفر فردا بررسی کردم. در دوردستها، آنجا که همهچیز تمام میشد، آنجا که زمین و آسمان به هم میرسیدند، آنجا که روز و شب از هم جدا میشدند سرخفام بود. انگار به آنجا خون پاشیده بودند، انگار خون پاشیده شده بود از لای شکافتگیِ هستی.
آن شب هیچ نخوابیدم. میخواستم پیشاز طلوع خورشید به دریا رسیده باشیم. در طول راه پرنده نشسته بود روی فرمان ماشین و با چرخش آن خودش را جابهجا میکرد. بعضی مواقع روش به من بود و مواقعی مثل من به جادهی پیشرو نگاه میکرد. در تاریکی رنگ پرهاش به نقرهای می زد، انگار ستارهی آسمان بود که در بَرم نشسته بود. ماهِ کامل و ستارهها داشتند ما را بدرقه میکردند. به ساحل که رسیدیم هوا داشت روشن میشد. در همان نور کمرنگ نگاهی به قایق انداختم و خوب بازرسیاش کردم؛ سالم بود. ولی آیا میشد برای سفری اینچنین نامعلوم روش حساب کرد؟ چیزهایی که پشت ماشین بود شامل آب و غذا و بادبان را به قایق منتقل کردم، ولی تور و قلاب و وسایل ماهیگیری را گذاشتم همانجا ماند. سریع بادبان را بستم و طناب قایق را باز کردم، و با پارو قایق را از ساحل دور کردم. باد خوبی در مسیر مناسب میوزید؛ بادبان را بالا کشیدم و در همین لحظه مسافرتمان دیگر شروع شده بود. خورشید هم در آمده بود و شعاعهای نورش روی صورتمان میافتاد، گرم میشدیم و مثل مخمل نارنجیرنگ نوازشمان میکرد. تا مدتی سطح آب مثل سطح یک فلز مذاب بود که قایق ما آنرا میشکافت و پیش میرفت. همسفرم هم همان اول رفت نشست بالای دیرک. چندین بار پرید و شروع کرد به پرواز کردن در مسیری متفاوت با مسیر حرکت قایق، من هم قایق را به همان طرف تغییر مسیر میدادم.
مدتی بود حرکتمان به همین روال ادامه داشت. من کمی خسته شده بودم، برای همین رفتم در سایهی بادبان وسط قایق دراز کشیدم و چشمهام را بستم. یک دستام زیر سرم بود و دیگری روی سینهام، ولی قصد نداشتم بخوابم. در همان حال گوش تیز کرده بودم تا وقتی صدای پریدن پرنده را شنیدم بلند شوم و قایق را در مسیر درست قرار بدهم. داشتم سعی میکردم خودم را جای پرنده قرار بدهم ـ کاری که معمولاً برای گذراندن وقت در مسافرتها میکردم؛ وسط قایق دراز میکشیدم و خودم را در جای دیگری تصور میکردم. تصاویر خیالیای که درست میکردم بعضی مواقع چنان شفاف و واضح بودند که تشخیصشان از واقعیت کار مشکلی میشد، طوریکه وقتی چشمهام را باز میکردم و به اطراف نگاه میکردم تا مدتی گیج بودم و فکر میکردم به یک دنیای خیالی وارد شدهام.
بعداز مدتی تصمیم گرفتم کمی از قایق فاصله بگیرم. همینطور که داشتم بالاتر میرفتم قایق و خودم که وسط آن دراز کشیده بودم را میدیدم که لحظهبهلحظه کوچک و کوچکتر میشوند. سُرخوردن در آسمان لذتی وصفنشدنی داشت. در لحظاتی موقعیت آبی آسمان و آبی دریا را باهم اشتباه میگرفتم و گمشان میکردم. در همین لحظه متوجهی ابرهای تیرهای در دوردستها شدم. مسیر باد طوری بود که آن ابرها دیر یا زود به آنجا میرسیدند، برای همین تصمیم گرفتم به طرف قایق برگردم. ولی سرعت حرکت آن ابرها بیشتر از چیزی بود که من تخمین زده بودم. خیلی زود ابرهای تیره بالای سر قایق قرار گرفتند و جلوی خورشید گرفته شد. چنان هوا تاریک شد که انگار داشت شب میشد. رعدوبرق میزد و گردباد مانع من بود تا به قایق نزدیک شوم. هر چهقدر که بیشتر تلاش میکردم کمتر موفق میشدم و باد من را از قایق به دورتر میبرد. قایق که به حشرهای کوچک شبیه شده بود را میدیدم در بین موجهای بلند گرفتار شده و میان آبهای خروشان اینطرف و آنطرف میرفت، انگار که بهش حشرهکش پاشیده باشند. به این ترتیب خیلی زود از هم متلاشی میشد و هر تکهاش به گوشهای از این دریای پهناور پرتاب میشد. بالاخره قایق از دیدم گم شد. من ماندم در میان باد وحشی، تودهی ابرهای تیره که بالای سرم در هم میپیچیدند و زیر پاهام دریای مجنون. از شدت ترس چشمهام ناخودگاه بسته شدند.
نمیدانم در آن لحظات که نمیدانستم چهقدر طول کشیده بود ـ چند دقیقه، چند ساعت یا چند روز ـ آیا تلاش من تأثیری در نجات پیدا کردنام داشته یا نه زنده ماندنم فقط یک معجزه بود؟ وقتی جرأت پیدا کردم و بالاخره چشمهام را باز کردم همهجا تیره و تار بود. در ابتدا فقط توانستم بفهمم بالای خشکی هستم، ولی تا چشم کار میکرد زمین صاف و بیآبوعلف بود. پیشتر که رفتم کمکم آثاری از آبادانی نمایان شد؛ منطقهای سرسبز که در میان آن خانهی کوچکی دیده میشد و از کنارش رودی باریک میگذشت. همهی آن چیزیکه میدیدم به شکل غریبی آشنا بهنظرم میرسید. من که احساس میکردم دیگر تا مردن فاصلهای ندارم تصمیم گرفتم همانجا پایین بروم. انتخابی در کار نبود، من تقریباً داشتم به پایین سقوط میکردم. فقط سعی میکردم در مسیر درست یا بهتری به زمین برسم. همینطور که پایینتر میرفتم تصاویر مقابلام تیره و تیرهتر میشدند تا اینکه همه جا تاریکِ تاریک شد و دیگر هیچ چیزی هم حس نمیکردم، فقط کمی قبل از برخورد به زمین پام به چیزی گرفت که بعداً فهمیدم باعث خراشیدگی شده بود. در آخر فقط میدیدم که روی یک زمینهی سیاه لکهای قرمزرنگ دارد لحظهبهلحظه بزرگ و بزرگتر میشود.
○
آن شب دوباره رفتم روی پشتبام و تا ساعتها به آسمان نگاه میکردم. از کنار هم چیدن ستارهها به اشکال مختلفی میرسیدم. در صورت لزوم از ماه هم برای کامل کردن در بعضی از آنها استفاده میکردم. در کنار این کار اشکال قبلی ـ آنهایی که در شبهای گذشته ساخته بودم را هم دوره میکردم. دیگر از شدت خستگی به زحمت میتوانستم چشمهام را باز نگه دارم، برای همین به همهشان شب بهخیر گفتم و از پشتبام آمدم پایین و رفتم توی بستر و گرفتم خوابیدم. فردا صبح باید میرفتم یک دستی به قایقام میکشیدم.
